

فهرست
پیشگفتار
فصل اوّل.دوران تولد و کودکی: معجزهای در عصر تاریکی
گفتاراوّل.تولّد
فصل دوم.دوران نبوت: آغاز رسالت و درمصاف با نمرود
گفتاردوم.آغازرسالت ونمایشگاه آفرینش
گفتارسوم.نشان دادن صحنهای از قیامت
گفتارچهارم.گفتگو با آذر(بت تراش معروف)
گفتارپنجم.احتجاج با ستاره و ماه وخورشیدپرستان
گفتارششم.احتجاج با بت پرستها
گفتارهفتم.نقشه شکستن بتها
گفتارهشتم.محاکمه
گفتارنهم.معجزه نجات
گفتاردهم.سخن نمرود
گفتاریازدهم.مناظره نمرود با ابراهیم (ع)
گفتاردوازدهم.تبعید ازبابل
گفتارسیزدهم.دستورمصادره اموال
فصل سوم.هجرت ابراهیم خلیل به فلسطین
گفتارچهاردهم.غیرت ناموسی
گفتارپانزدهم. احترام شاه
گفتارشانزدهم. تقاضاى فرزند صالح
گفتارهیفدهم. بردن هاجرواسماعیل به سرزمین مکه
گفتارهیجدهم. آب زمزم
فصل چهارم.هجرت به مکه و بنای کعبه
گفتارنوزدهم.بنای کعبه
گفتاربیستم.مقام ابراهیم
گفتاربیست ویکم.حجر الاسود
گفتاربیست ودوم.نقشه کعبه
گفتاربیست وپنجم. دعاپس ازاتمام بنای کعبه
گفتاربیست وششم. اعلان به حج
گفتاربیست وهفتم. قربانی اسماعیل
گفتاربیست وهشتم.برخی صفات ومقام ابراهيم ع در قرآن
گفتاربیست ونهم. پایان زندگی
پیشگفتار
ابراهیم خلیل(ع) یکی از بزرگترین پیامبران الهی است که داستان زندگیاش سراسر درس، حکمت،خداباوری و مبارزه با شرک و بتپرستی است.درقرآن درسوره نحل آیه۱۲۰-۱۲۳چنین توصیف شده است:ابراهیم ع خلیل الله به تنهایی یک امت بود، مطیع فرمان خدا، و خالى از هر گونه انحراف، و هرگز از مشركان نبود. شكرگزار نعمتهاى پروردگار ، وبرگزيده خدا که او را به راه راست هدايتش كرد. و ما در دنيا به او همت نيكو داديم، و در آخرت از صالحان است. (ای پیامبر) به تو وحى فرستاديم كه از آئين ابراهيم، كه خالى از هر گونه انحراف بود و از مشركان نبود، پيروى كن. [1]
علامه طباطبایی می نویسد: «سر گذشت ابراهيم (ع) يك دوره كامل از سير عبوديت را در بر دارد … حركتى كه از نفس بنده آغاز گشته، به قرب خدا منتهى مىشود،…سرگذشت آن جناب وقايعى بظاهر متفرق است، كه در واقع زنجيروار بهم مي پيوندد و يك داستانى تاريخى درست مىكند، كه اين داستان از سير عبودى (وخداجویی) ابراهيم (ازدوران نوجوانی تاکهن سالی) حكايت دارد، سيرى كه از بندهاى بسوى خدا آغاز مىگردد، سيرى كه سر تا سرش ادب است. ادب در سير، ادب در طلب، ادب در حضور، ادب در همه مراسم حب و عشق و اخلاص، كه آدمى هر قدر بيشتر در آن تدبر و دقت كند، اين آداب را روشنتر و درخشندهتر مىبيند.» [2]
زندگى ابراهيم خلیل (ع) در چهاردوره خلاصه می شود:
۱.دوران تولد وکودکی.۲.دوران نبوت وبت شکنی ۳. دوران هجرت از بابل به سرزمين فلسطين ومصر۴.دوران بنای کعبه ومناسک حج.
فصل اوّل.دوران تولد و کودکی: معجزهای در عصر تاریکی
در سرزمین بابل، (حدود ۸۵کیلومتری جنوب بغداد در عراق)، پادشاهی ستمگر به نام نمرود بن کنعان حکمرانی میکرد. او نه تنها خود را حاکم مطلق مردم میدانست، بلکه ادعای خدایی داشت و مردم را به پرستش خود و بتهای سنگی و چوبی فرا میخواند. بت پرستى ازمنظرنمرود وسيله مؤثرى براى” تحميق” و” تخدير” افكار مردم ساده لوح واستمرارحکومتش بشمار می آمد، به همین خاطربه شدت از آن حمايت مىكرد و هر گونه اهانت و توهين به بتها را يك گناه بزرگ و جرم نابخشودنى مىدانست.
گفتاراوّل.تولّد
آسمان پرستاره وتاریک شب، ستارهشناسان دربار نمرود را گرد هم آورده بود. آنها با دقت به آسمان خیره شده بودند وستاره ها رصد وچیزهایی زیر لب زمزمه میکردند.ظاهرا خطری راکشف کرده بودند.سراسیمه به کاخ نمرود رفتند.یکی با وحشت فریاد زد: “پادشاها! ستارهها خبر از تولد کودکی میدهند که سلطنت شما را به چالش خواهد کشید و بساط بتپرستی را برخواهد چید!”
رنگ از چهره نمرود پرید. او که خود را خدای سرزمین بابل میدانست، نمیتوانست اجازه دهد کسی قدرت او را تهدید کند. بلافاصله دستور داد: “تمام زنان باردار را زیر نظر بگیرید! هیچ پسری نباید متولد شود!ونباید زنده بماند!
مأموران نمرود در شهر پخش شده شهرراغرق کردند وبه جستجوپرداختند.مردان رااز زنان جدا کردند.زنان حامله را توسط قابله هازیرنظرگرفتند تا از تولد این کودک که مطابق پیشگویی ستارهشناسان میتوانست پایان حکومت نمرود باشد، جلوگیری شود.درشهرولوله ای شده بود.اما تقدیر الهی چیز دیگری بود.اگرخداوندبخواهد کاری صورت بگیردهیچ مخلوقی قادرنیست ازآن جلوگیری کند.[3] خداوندبهترین وماهرترین طراح ونقشه کش است.[4]
در همان روزهای تاریک وسخت و وحشتناک، زنی باردار شد. او با ترس و اضطراب بارداری خود را مخفی کرد. زمان زایمان که نزدیک شد، بیآنکه کسی بداند، از شهر خارج شد و در غاری دورافتاده، پسری به دنیا آورد – پسری که بعدها ابراهیم خلیل نام گرفت.
مادر با قلبی مضطرب، ورودی غار را با سنگهای بزرگ پوشاند و با اشک در چشم، فرزندش را به خدا سپرد و به شهر بازگشت. خداوندی که ابراهیم را برای رسالتی بزرگ انتخاب کرده بود، معجزهای آفرید: از سرانگشتان کودک چشمهای از شیر جاری شد که تغذیه او را تأمین میکرد.
در سکوت و تاریکی غار، ابراهیم روز به روز رشد میکرد. او حدود سیزده سال از عمر خود را در این غار گذراند، دور از چشم مأموران نمرود و در پناه الطاف خدای بزرگ.
سرانجام، ابراهیم به نوجوانی رسید، مادرش با دیدن پسرش که اکنون نوجوانی وارسته و هوشمند شده بود، با اشک شوق که از چشمانش جاری بود دست فرزندش را گرفت و گفت: “پسرم، اکنون زمان آن رسیده که به شهر بازگردی. خداوند تو را برای هدفی بزرگ حفظ کرده است.”
فصل دوم.دوران نبوت: آغاز رسالت و درمصاف با نمرود
گرچه تاریخ دقیقی از سن ابراهیم هنگام دریافت مقام نبوت در دست نیست، اما آنچه از تاریخ بر میآید این است که او در نوجوانی به مقام نبوت رسید. در قرآن سوره مریم آیه۴۱ میخوانیم: در این کتاب از ابراهیم یاد کن که او بسیار راستگو و پیامبر خدا بود. [5] برخی از مورخان نوشتهاند که ابراهیم هنگام داستان آتشسوزی تنها ۱۶ سال داشت .
گفتاردوم.آغازرسالت ونمایشگاه آفرینش
ابراهیم با قلبی پر از ایمان و ذهنی روشن وبصیرازغار،قدم به شهر بابل گذاشت. آنچه میدید برایش باورنکردنی بود: مردمانی که در برابر بتهای سنگی و چوبی سجده میکردند، خورشید و ماه و ستارگان را میپرستیدند، و ازنمرود پادشاه ستمگر اطاعت کورکورانه میکردند.
خداوند به ابراهیم تجلی خاصی بخشید.به اوحکمت وعلم داد.درهمان آغاز اورابه نمایشگاه آفرینش بردتاعظمت حیرت انگیزخلقت را به چشم ببیند.درسوره انعام آیه۷۵آمده است: و اینگونه ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا از یقینکنندگان باشد. [6] عجب عظمتی دارداین نمایشگاه خلقت.آسمانها وکهکهشانهاوستارگان وکرات حیرت انگیز.آفرینش انسان دربرابراین عظمت،یک نقطه هم به حساب نمی آید.
گفتارسوم.نشان دادن صحنهای از قیامت
ایمان در قلب ابراهیم مانند خورشید میدرخشید، اما او مشتاق بود تا درک عمیقتری از قدرت خداوند داشته باشد. یک روز که در کنار ساحلی قدم میزد، لاشه حیوانی را دید که بخشی از آن در آب و بخشی دیگر در خشکی قرار دارد. پرندگان و حیوانات دریایی و خشکی هر کدام بخشی از آن را میخوردند .
این منظره ابراهیم را به فکر فرو برد: “اگر بدن انسان پس از مرگ اینگونه جزئی از بدن جانداران دیگر شود، در روز قیامت چگونه زنده میشود؟”
او با اشتیاق از خداوند پرسید: پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنی؟
خداوند فرمود: مگر ایمان نداری؟
ابراهیم پاسخ داد: آری، ایمان دارم، اما میخواهم قلبم آرامش یابد.
خداوند به او دستور داد: چهار نوع پرنده گوناگون را انتخاب کن، آنها را ذبح کن و گوشت آنها را در هم بیامیز. سپس آنها را به چند قسمت تقسیم نما و هر قسمت را بر فراز کوهی قرار بده. آنگاه آنها را صدا بزن.” [7]
ابراهیم چنین کرد و با شگفتی دید که اجزای پراکنده پرندگان از نقاط مختلف جمع شدند و زنده شدند و به سوی او پرواز کردند. [8] این تجربه معنوی ایمان او را عمیقتر کرد و قلبش از یقین سرشار شد.
گفتارچهارم.گفتگو با آذر(بت تراش معروف)
در شهر بابل، ابراهیم با عموی خود آذر(که درقرآن به نام پدرآمده) زندگی میکرد. آذر،بتتراش معروفی بود.با دستان خود بتهایی میساخت ومی فروخت و مردم هم آن بتهای بی جان رامیپرستیدند. این برای ابراهیم که حقیقت توحید را شناخته بود، بسیار غم انگیز بود .
یک روز ابراهیم از آذر پرسید: “عمو! چرا چیزهایی را میپرستی که نمیشنوند و نمیبینند وهیچ سودی به تو نمیرسانند؟”
آذر با تعجب به این نوجوان نگاه کرد و گفت: “پدران ما اینگونه بودند و ما از آنها پیروی میکنیم.”
ابراهیم با مهربانی اما قاطعانه گفت: “ای عمو! دانشی به من داده شده که به تو داده نشده است. از من پیروی کن تا تو را به راه راست هدایت کنم. عمو! شیطان را پرستش نکن، زیرا شیطان نسبت به خداوند مهربان نافرمان است. ای عمو! من میترسم که عذابی از جانب خداوند رحمان به تو برسد و تو یار شیطان شوی [9]
آذر که از این سخنان خشمگین شده بود، فریاد زد: “آیا تو از خدایان من رویگردانی، ای ابراهیم؟ اگر دست ازاین عقیده برنداری، تو را سنگسار خواهم کرد! از من دور شو!”
ابراهیم با آرامش پاسخ داد: “سلام بر تو باد! برای تو از پروردگارم آمرزش خواهم خواست. او همواره به من مهربان بوده است. و از شما و آنچه غیر از خدا میخوانید کناره گیری میکنم و پروردگارم را میخوانم، امید است که در خواندن پروردگارم بدبخت نباشم. [10]
روزی آذر از ابراهیم خواست به همراه فرزندانش بتها را به بازار ببرد و بفروشد. ابراهیم ریسمانی به گردن بتها انداخت و آنها را روی زمین میکشید و فریاد میزد: “مردم! بیایید این بتهای بیجان و بیشعور را که نه میشنوند و نه میبینند و نه سود و زیانی میرسانند، بخرید! [11]
رفتار ابراهیم برای آذر و بتپرستان بسیار توهینآمیز بود. آذر، گاه ابراهیم را نصیحت، گاه تهدید و گاه زندانی میکرد، اما هیچ کدام از این روشها در اراده پولادین ابراهیم ع خللی ایجاد نکرد .
گفتارپنجم.احتجاج با ستاره و ماه وخورشیدپرستان
درشهربابل عده ای بتکده داشتند. وعده ای اجرام آسمانی(ماه وخورشید وستاره ها)رامی پرستیدند.ابراهیم با هرکدام با منطق قوی وگویا به روشنگری پرداخت.قرآن درسوره انعام، آیات ۷۵-۷۹قصه ابراهیم باستاره وماه پرستان راچنین نقل می کند:شبی تاریک وپرستاره ، ابراهیم گروهی از مردم را دید که به پرستش ستاره “زهره” مشغول بودند. تصمیم گرفت با منطق و استدلال، این خرافه پرستی آنان را آشکار کند. ابراهیم به ستاره اشاره کرد و با تعجب گفت: “آیا این خدای من است؟”سرانجام این ستاره درخشان غروب کرد، وابراهیم گفت: “من غروبکنندگان را دوست ندارم.”
سپس، ماه زیبا طلوع کرد و گروهی برای پرستش آن گرد آمدند. ابراهیم پرسید: “آیا این خدای من است؟” اما زمانی که ماه نیز غروب کرد، گفت: “اگر پروردگارم مرا هدایت نکند، قطعاً از گروه گمراهان خواهم بود.”شب پرستاره وماه به پایان رسید وخورشید با شکوه وچشم نواز طلوع کرد.خورشیدپرستان که به انتظارش ایستاده بودند با طلوعش به نیایش مشغول شدند.ابراهیم گفت: “آیا این خدای من است؟ این از همه بزرگتر است!”ازماه وستاره بزرگ ترودرخشان تراست. اما روزبه پایان آمد وخورشید نیز غروب کرد وازنگاه ها ناپدیدشد.این چه خدایانی اندکه ماندگارنیستند وافول می کنند. ابراهیم که این جهالت ونادانی قوم رامی دیدید غمگین بود وقاطعانه اعلام کرد: “ای قوم! من از آنچه شریک خدا قرار میدهید، بیزارم. من با خلوص تمام، روی خود را به سوی کسی میکنم که آسمانها وکرات آسمانی وماه وستاره وخورشید و زمین را آفریده است و من هرگز از مشرکان نخواهم بود. [12]
گفتارششم.احتجاج با بت پرستها
استدلال واحتجاج ابراهیم با کواکب پرستان راه به جایی نبرد.ابراهیم به سراغ بت پرستها رفت وبا آنان به گفتگوپرداخت.قوم با وى درموردپرستش خدای واحد به گفتگو پرداختند. ابراهيم گفت: چرا درباره پرستش خدای واحد با من گفتگو مىكنيد. درحالى كه خداوند مرا (با دلايل روشن) هدايت كرده است.
“چگونه از چیزهایی که شما شریک خدا قرار دادهاید بترسم، در حالی که شما از این که برای خدا شریک قرار دادهاید که هیچ دلیلی برایش ندارید، نمیترسید؟ راست بگویید، کدامیک از ما – بتپرستان یا یکتاپرستان – سزاوارتر به امنیت هستیم؟”بتها امنیت وآرامش می دهند یا خدای واحد!آرى) آنها كه به خداوندايمان آوردند و ايمان خود را با شرك نياميختند، امنيت ازآن آنها است و آنها هدايت يافتگانند. [13] بت های سنگ وچوب که با دست خودتان ساخته شدند،نه شعوردارند ونه کاری ازآنها ساخته است چگونه می توانند برای شما امنیت وآرامش بیاورند!
استدلالهای منطقی ابراهیم زمزمههایی در شهر ایجاد کرد ونقل مجالس شده بود. و چيزى نگذشت که مردم از یکدیگر میپرسیدند: اين جوان كيست كه با اين منطق گويا و بيان رسا در دلهاى توده مردم راه باز مىكندوبت پرستی را خرافه وشرک می خواند.؟! ولی تعصب ها ی جاهلانه وتلقیدکورکورانه ازنیاکان پرده برعقل وچشم آنها انداخته واجازه نمی داد مردم دست ازخرافه پرستی دست بردارند وبه گرد این پیامبر بزرگ جمع شوند وسخن اورابپذیرند و خدای واحد را بپرستند وراه سعادت بپویند.
درسوره انبیاء آیات ۵۷تا۶۷به تفصیل به بت شکنی ابراهیم خلیل پرداخته است.ابراهیم پس از تلاش برای هدایت قوم با زبان منطق و استدلال، دید اینان اهل منطق واستدلال نیستند.تعصب و لجاجت آنها مانع از پذیرش حق است.باید پرده لجاجت را پاره کرد.ابراهیم خلیل تصمیم گرفت با اقدامی شجاعانه، پوچی پرستش این سنگ وچوب ها را درعمل به آنها نشان دهد. به بت پرستها اعلان کردکه روزی به حساب بتهای بی خاصیت خواهدرسید. به خدا سوگند، من نقشهاى براى نابودى بتهاى شما به هنگامى كه خودتان حاضر نباشيد و از اينجا بيرون رويد خواهم كشيد”! [14]
بتپرستان بابل هر سال روزی را به عنوان عید بتها جشن میگرفتند. آنها غذاهایی در بتخانه میگذاشتند و سپس دستهجمعی به خارج از شهر میرفتند ودر پایان روز بازمیگشتند تا از آن غذاها که به اعتقادشان متبرک شده بود، بخورند .
آنها از ابراهیم نیز خواستند همراهشان برود، اما او به بهانه بیماری از رفتن با آنها خودداری کرد. هنگامی که همه از شهر بیرون رفتند وکسی درشهرباقی نماند،ابراهیم فرصت را مناسب دید.شجاعانه وبیهراس از خطری که در انتظارش بود، تبری برداشت و به بتخانه گام نهاد.عجب بتخانه ای.همه خدایان دروغین ومجسمه هایی ازسنگ وچوب،بزرگ وکوچک بتخانه را تزیین بخشیده بودند. جلوی هرکدام غذایی گذاشته شده بود.ابراهیم اندکی به نظاره نشست.سکوتی عجیب برفضای بتخانه حاکم بود.فقط ابراهیم بودوبتهای رنگارنگ وقدونیم قد.به بتها غذا تعارف کرد. و گفت: “چرا از این غذاهای لذیذ نمیخورید؟ چرا ساکت هستید چرا حرف نمیزنید؟ابراهیم ازنادانی قوم رنج می کشید.وقت شکستن سکوت فرارسید. تبررا بالا برد و با ضربات محکم وپی درپی بتها را شکست.درمیان بتها بتی ازهمه بزرگتر به چشم می خورد.ابراهیم به این بت رسید.به خودگفت:این بت بایدسالم بماند.برای روزمبادا بکارمی آید.تبر را بر دوش بت بزرگ گذاشت تا به ظاهر او مسئول شکستن سایر بتها باشد.
بتخانه زیبا وچشم نوازحالابه ویرانهای از قطعات سنگ و چوب تبدیل شد.مردم از جشن سالانه بازگشتند وبه بتخانه رفتند.چه منظرهی وحشتناکی! شایدخواب می دیدند.نه. خدایانشان قطعهقطعه شده بر زمین افتاده بودند.
با خشم فریاد زدند: “چه کسی با خدایان ما چنین کرده است؟ او قطعاً از ستمکاران است!” برخی گفتند: “ما جوانی را شنیدیم که از بتها به بدی یاد میکرد.او را ابراهیم مینامند. [15]شایدکاراوباشد.گمانشان درست بود.به جزابراهیم خلیل کسی شجاعت وشهامت چنین کاری را نداشت.دل شیرمی خواهد که به مبارزه طاغوت ویک ملت خرافه پرست برخیزی وخدایانشان را تکه تکه کنی!
مردم جلوی بتخانه تجمع کردند.فریادمی زنند ابراهیم،ابراهیم اورادستگیرکنید.ماموران حکومتی ابراهیم را یافته دستگیر وبه محکمه آوردند.جارچيان در شهر فرياد زدند كه هر كس از ماجراى خصومت ابراهيم و بدگويى او نسبت به بتها آگاه است حاضر شود، و به زودى هم آنها كه از اين موضوع آگاه بودند و هم ساير مردم اجتماع كردند تا ببينند سرانجام كار اين متهم به كجا خواهد رسيد.
شور و ولوله عجيبى در مردم افتاده بود، چرا كه از نظر آنها جنايتى بىسابقه توسط يك جوان ماجراجو در شهر رخ داده بود كه بنيان اعتقادی مردم را به لرزه درآورده بود.
دادگاه تشكيل شد و زعماى قوم در آنجا جمع بودند. بعضى مىگويند: خود نمرود نيز بر اين ماجرا نظارت داشت.
نخستين سؤالى كه از ابراهيم كردند اين بود” گفتند: ابراهيم آیا تواين كار را با خدايان ما كردهاى؟
ابراهيم پاسخی گفت كه آنها را سخت در محاصره قرار داد، محاصرهاى كه قدرت بر نجات از آن نداشتند.ابراهیم گفت: اين كار را بت بزرگ آنها كرده! از بتهاى دست و پا شكسته سؤال كنيد اگر سخن مىگويند! كه اين بلا را چه كسى بر سر آنها آورده است؟.
اصول جرمشناسى مىگويد: متهم كسى است كه آثار جرم را همراه دارد،در اينجا آثار جرم در دست بت بزرگ است.تبربه گردن اوست.چرا شما به سراغ من آمديد؟ چرا خداى بزرگتان را متهم نمىكنيد؟آيا احتمال نمىدهيد او از دست خدايان كوچك خشمگين شده و يا آنها را رقيب آينده خود پنداشته و حساب همه را يك جا رسيده است؟!ابراهيم ع مىخواست عقائد خرافى و بىاساس بتپرستان را به رخ آنها بكشد،و به آنها بفهماند كه اين سنگ و چوب هاى بىجان آن قدر بىعرضهاند كه حتى نمىتوانند يك جمله سخن بگويند واز عبادتكنندگانشان يارى بطلبند، تا چه رسد كه بخواهند به حل مشكلات آنها بپردازند!
سخنان ابراهيم، چون تیری به هدف نشست.بتپرستان را به خودآورد ، و جدان خفته آنها را بيدار كرد و همچون طوفانى كه خاكسترهاى فراوان را از روى شعلههاى آتش برگيرد و فروغ آن را آشكار سازد، فطرت توحيدى آنها را از پشت پردههاى تعصب و جهل و غرور آشكار ساخت.
در يك لحظه كوتاه